|
می سوزد درون ماهی تابه اشکهای بالغ زنی نارس که روزی دستهایش را در خیابان بعدازظهر جا گذاشت و خود را به شب های بی بستر باخت. چه انهدام سنگینی چکیده در تجسم این احساس... + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 19:19 توسط مینا |
گناه من بود که سیب نارس این راه نرفته را - چنان حریص گونه - که قحطی زدگان را می مانست – به کام کشیدم وگرنه تو را چه به من مرا چه به دیوانگی؟! محض تمام شب زدگان گره های کور نگاه مرا به خوابی باز کن... من از زمستان می آیم پرنده های کوچ بر تن حصیری ام لانه کرده اند. گناه من بود - میدانم - "آدم" نبودم که بفهمم – وگرنه شب میراث خواب دارد وُ خواب هذیان نفس های پیر می طلبد. + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 20:58 توسط مینا |
پا زمین می کشم
تا خواب را
کنار دستهات پیله زنم.
آفتابگردان چشمهات
شب به سمت لامپهای اتاق می چرخد
و صبح
طرف حیاط همسایه.
معرفت به تاراج داده ای
کوچک ام!
زمین
آن قدر هم که فکر کنی
بزرگتر از ما نیست!
گاه حتی
جا برای سایه ات کم می آوری!
می آموزم ات
تا هجا شود
مرام خاکستری ات.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 18:3 توسط مینا |
|